قطار میرود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود
ومن چقدر ساده ام
که سال های سال در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان
به نرده های رفته تکیه داده ام
........
من بسيار گريسته ام
هنگام كه آسمان ابري است
مرا نيت آن است
كه از خانه بدون چتر بيرون باشم
من بسيار زيسته ام
اما اكنون مراد من است
كه از اين پنجره براي باري
جهان را آغشته به شكوفه هاي گيلاس بي هراس
بي محابا ببينم
شعری از احمدرضا احمدی
نصرت رحمانی در سال 1308 در تهران متولد شد دوره آموزشهای دبستانی و دبیرستانی را در همین شهر به پایان رساند و سپس وارد مدرسه پست و تلگراف و تلفن شد
سپس به کار در رادیو پرداخت سپس به روزنامه نگاری پرداخت سپس مسوول صفحات شعر مجله زن روز شد خود او در جایی در زندگی نامه اش می نویسد : نصرت رحمانی هستم
زاده و پروریده تهران...
حرفه ام قلمزنی است همسن !
اکنون دیگر نصرت رحمانی به ابدیت پر گشوده و یادش تا همیشه در یادمان خواهد ماند
.................
یک خنده ملیح
کمی شرم
به ... به ... چه سورپریزی
نیم رخ
نه ... اینطور خوب نیست
یک لحظه ... آه
تیک ، تک
بسیار خوب
خواننده ی عزیز آزاد باش
با نور خوب و زاویه ی مرغوب
عکسی از آنجانب گرفتم
و با این عکس یک لحظه ای عبث ز زندگی ات را
تثبیت کرده ام
اما ، در این میان حماقت خود را نیز
تایید کرده ام
...................
شعری از کاوا از سایت شعر نو
دهان که مي گشايي ،
مشتي اراجيف ،
مهمان ناخوانده ي مغزم مي شوند ...
ديروز ، بالاخانه مان را ،
اجاره داديم ...
لطفا دهانتان را ببنديد ،
مستاجر جديد ،
به قدر ما مهمان نواز نيست ...
برای سالگرد دوم حسین پناهی
علی شریعتی
|
...و به زودی همه در زير خاك خواهيم خفت. خاكی كه به هم مجال نداديم تا دمی بر آن بياسائيم. ...... مائيم كه پا، جای پای خود می نهيم وغروب می كنيم
................................ شهری نمی شوم به من تهمت زده اند ، خاتون |
ملاقاتیآمد |
آيا نشنيده ايد حكايت آن ديوانه اي را كه با مداد روز روشن فانوسي بر افروخت و به بازار دويد و پياپي فرياد كشيد : ‹‹ من خدا را مي جويم ! من خدا را مي جويم ! در ان هنگام بسياري از كساني كه به خدا ايمان نداشتند در آن پيرامون ايستاده بودند و بنابر اين، ديوانه خنده هاي فراوان برانگيخت . يكي پرسيد: مگر خدا گم شده است ؟ يا پنهان شده است ؟ مگر از ما مي ترسد ؟ مگر به سفر رفته است ؟ يا مهاجرت كرده است ؟ و همين طور نعره مي زدند و مي خنديدند. ديوانه به ميانشان پريد و با نگاه ميخكوبشان كرد. فرياد زد :‹‹ خدا كجا رفته ؟به شما خواهم گفت. ما- من و شما- اورا كشتيم. ولي چگونه چنين كاري كرديم؟ چگونه توانسيم دريا را بنوشيم؟ كه به ما ابري داد كه سراسر افق را با آن بزداييم؟ چه مي كرديم هنگامي كه اين زمين را از خورشيد گسلانديم؟ اكنون زمين به كجا مي رود؟ ما به كجا مي رويم؟ به دور از همه خورشيدها؟ پيوسته سرازير در سراشيبي سقوط؟ به پس، به پهلو، به پيش، به هر سو؟ مگر هنوز زير و زبري هست؟ مگر در هيچي بي كران سرگردان نشده ايم؟ مگر دم سرد تهيگي را احساس نمي كنيم؟ مگر اين دم سرد ، سرد تر نشده است؟ مگر شب دم به دم بيشتر ما را در تاريكي نمي پيچد؟ مگر نياز نداريم بامدادتابناك فانوس ها را روشن كنيم؟ مگر هنوز هيچ چيز از هيا هوي گور كناني كه خدا را به خاك مي سپارند به گوشمان نرسيده؟ مگر هنوز هيچ چيز از واپاشيدگي اولوهي به مشاممان نخورده؟ خدايان نيز متلاشي مي شوند.خدا مرده است. خدامرده مي ماند. ما اورا كشته ايم.‹‹ ما قاتلان سر آمد همه قاتلان چگونه خويشتن را تسلي دهيم؟ آنكه جهان تا كنون مقدس تر و نيرومند تر از او به خود نديده است زير خنجرهاي ما آنقدر خون از دست داد تا مرد. كيست كه اين خون را از ما پاك كند؟ به چه آبي خويشتن را بشوييم؟ چه آئينهاي توبه و چه بازيهاي آسماني ناگزير خواهيم بود اختراع كنيم/ آيا عظمت اين واقعه از حد ما بر نمي گذرد؟ آيا نبايد به صرف اينكه شايسته آن بنماييم خود خدا شويم؟ هرگز واقعه اي به اين عظمت نبوده است و هرچه كه پس از ما زاييده شود، به جهت اين واقعه به تاريخي بالاتر از هر تاريخي تا امروز تعلق خواهد داشت ››. اينجا ديوانه خاموش شد و بار ديگر به شنوندگانش نگريست، آنان دم در كشيدند و شگفت زده به او نگريستند. سر انجام ديوانه فانوس را بر زمين كوبيد ، فانوس تكه تكه شد و فرو مرد. ديوانه گفت: ‹‹ من زود آمده اموقت آمدن من هنوز فرا نرسيده است. اين رويداد عظيم دهشتناك هنوز در راه است ، هنوز سر گردان است، هنوز به گوش آدميان نرسيده است. رعد و برق نيازمند زمان است نور ستارگان نيازمند زمان است. رويدادها گرچه روي داده باشند، باز براي اينكه ديده شوند، نيازمند زمانند. اين واقعيت هنوز از ايشان دورتر از دورترين ستارگان است- وبا اين همه، خودشان اين كار را كرده اند››. و باز حكايت كرده اند كه ديوانه همان روز به زور وارد چند كليسا شد و مرثيه خواند. مي گويند هنگامي كه به زور بيرونش بردند و باز خواستش كردند. جز اين پاسخي نداد كه ‹‹ اگر امروز همه كليساها، مقبره ها و تابوت هاي خدا نيستند، پس چيستند؟
فكر مي كني
از ويترين مغازه هاي لوكس و باكلاس
تا چشم از حدقه در اومده تو
تا جيب پاره پاره و وصله زده ي بابا
چندتا پس گردني راهه
فكر مي كني
از صداي گريه يتيم
تا التماس دست فروش جلوي بازار
چندتا عبرت رو بايد رفت
هيچي ..
آره هيچي
چون هميشه سوار وانتي
چشمان من
شب در چشمان من است
به سياهي چشم هايم نگاه كن
روز در چشمان من است
به سفيدي چشم هايم نگاه كن
شب و روز در چشمان من است
به چشم هاي من نگاه كن
پلك اگر فرو بندم
جهاني در ظلمات فرو خواهد رفت .
|
اعتراف |
من زندگی را دوست دارم
ولی از زندگی دوباره می ترسم !
دین را دوست دارم
ولی از کشیش ها می ترسم !
قانون را دوست دارم
ولی از پاسبان ها می ترسم !
عشق را دوست دارم
ولی از زن ها می ترسم !
کودکان را دوست دارم
ولی از آئینه می ترسم !
سلام را دوست دارم
ولی از زبانم می ترسم !
من می ترسم پس هستم